تبليغاتX
داریم می ریم استرالیا
تمام داستانهای قبل از رفتن به استرالیای ما

    بی صدا و بی حرکت داشت به تکه یخی که توی دستش آب میشد نگاه میکرد. قطرات آب، دانه به دانه روی سطح میز می ریخت. با دست دیگرش داشت قطرات ریخته شده روی میز را پراکنده میکرد. با انگشت شصتش آنها را این طرف و آن طرف می کرد و به این ترتیب داشت به زندگی شومی که درونش بود، بیلاخ میداد. یک لحظه احساس کرد که سکوت اذیتش میکند. شروع کرد به سوت زدن. لبش را غنچه کرد و ملودی ای را نواخت که همیشه دوران بچگی اش دوست داشت. لبش را که غنچه کرده بود یادش آمد که در همان سالهای بچگی وقتی برای گشت و گذار همراه خانواده به دهی رفته بودند، کُرّه خری را پیدا کرده بود و ماچش کرده بود. به این فکر کرد که الان همان کُرّه خر بزرگ شده و برای خودش خری شده. شروع کرد به مقایسۀ زندگی خودش با آن کُرّه خر ِ دوران کودکی اش. تصور کرد که اگر دوباره همان حیوان را ببیند آیا ماچش میدهد؟ آیا اگر ماچ داد چه میشود؟ آیا آن حیوان یه جوریش میشود؟ آیا خودش یه جوریش میشود؟ سپس خودش را مجسم کرد که دارد میدود و خر هم دارد دنبال او میدود. به داشته های خر فکر کرد و مقایسه کرد که آن خر هم اکنون چه چیزهایی دارد که او ندارد. امّا مگر میشد خودش را با خر مقایسه کند؟

    از روی میز جا سماقی را برداشت. جا سماقی کوچک سفیدی بود که همیشه سوراخهای سرش گرفته بود. هر وقت که میخواست کوبیده بخورد او را اذیت میکرد. عطر سماق او را به سالهای دور برد. روزهایی را به یادش آورد که کنار پدربزرگش می نشست و پدربزرگش همیشه از رشادتها و دلاوریهایش در ادارۀ خودشان با او صحبت میکرد. همیشه برای او جای سوال بود که اینها چه ربطی به سماق دارد؟ چون هر دفعه که عطر سماق به مشامش میخورد یاد دفتر فویوولانت و خاطرات جدّش می افتاد. سماقدان را برعکس کرد. در کوچک لاستیکی را در آورد، انگشتش را تا انتها در سوراخ عقب سماقدان فرو کرد. کمی سماق به نوک انگشتش چسبید و شروع کرد به مکیدن سماق. از ته قلب آرزو کرد ای کاش این انتظار زودتر به پایان برسد. این دفعه انگشتش را بیشتر در قسمت عقب سماقدان فرو کرد. امّا این بار انگشت مزبور همانجا گیر کرد. رفت دستشویی تا آن را با صابون در بیاورد. نشد. تلاش را کنار گذاشت و رفت روی صندلی مدیریت موجود در توالت نشست. شروع کرد به کار کردن و مدیریت کردن که در یک لحظه همه چیز از حال خود خارج شد.

    تمام اقلام موجود در توالت و همچنین اقلام خودش حرکت میکردند. همه چیز تکان می خوردند. همان لحظه فهمید که این یک زلزله است. با همان اوصاف از توالت بیرون آمد. با سرعت به سمت در رفت. در باز و بسته میشد و از لولا در رفته بود. تمام ظرفها به همدیگر میخوردند. صدای شکسته شدنشان می آمد. این یک زلزلۀ واقعی بود. بیرون از در که آمد دید اوضاع خیلی خراب است. همه، با حالت خیلی افتضاحی به کوچه پناه آورده اند. از مقدار پوشش هر کدامشان میشد فهمید که به چه کاری مشغول بوده اند. زلزله دیگر ساکت شده بود. در حالیکه داشت به اوضاع مرد همسایه نگاه میکرد، یاد اوضاع خودش افتاد. سریع خودش را جمع کرد. یکی دیگر در انتهای کوچه که اوضاع اسفناکی داشت در همان لحظه دستش را گذاشت یک جایی و خودش را تفریق کرد!! القصه، یادش افتاد که اصل کاری را در خانه جا گذاشته. با سرعت به سمت داخل خانه حرکت کرد. در میان ظروف شکسته و کتابهای افتاده و صندلیهای واژگون دنبال اصل کاری خودش میگشت. سرانجام زیر قفسۀ افتادۀ کتابها، اصل کاری اش را پیدا کرد. سالم مانده بود. دیگر لازم نبود نگران باشد.

    دوباره به بیرون آمد. اوضاع بهتر شده بود و همه یا اصل کاری شان را پنهان کرده بودند یا مثل او پیدا کرده بودند!! همسایه اش که قبل تر اوضاع افتضاحی داشت، از او پرسید: "کجا رفتی؟" در حالیکه نفس نفس میزد جواب داد: "رفتم اصل کاری ام رو بیارم. کیف مدارکم رو. مدارک لاج و اسس و کوفت و زهرمار. دو فردای دیگه کیس آفیسر ظاهر میشه، چه خاکی تو سرمون بریزیم!"و همسایه با تعجب به سماقدانی که سر انگشت او بود زُل زده بود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 14:0  توسط Brus  | 

شرایط شما :

سومین مرحله: مدارکتان در DIAC لاج شده و حالا شما باید منتظر آن شماره (File Number) بمانید. . .

To Do List:

1. دیگر تقریباً دارید یک اقدام کننده واقعی مهاجرت به حساب می آیید. از همین لحظه تا وقت سفرتان به استرالیا کمتر از دو سال وقت باقیست. ولی شما هنوز فقط یک اقدام کنندۀ معمولی هستید در صف طولانی اقدام کنندگان. در تمام لحظاتتان یک اقدام کننده اید. یک اقدام کنندۀ معمولی. روزها و شب ها اقدام کننده اید. روزها اقدام میکنید. شبها اقدام میکنید. فقط اقدام روزها را با اقدام شبها ادغام نکنید!!

2. از اکنون به بعد انتظار بیشتر معنی پیدا میکند. مراحل پیش رو در دوره های طولانی تر زمانی انجام میشوند و شما به کندی پیش میروید. این انتظار و این حرکت لاک پشتی از شما انرژی میگیرد و گاهی دوست دارید که تفریح کنید، وقتتان را به بطالت بگذرانید و حتی تلویزیون ایران را تماشا کنید. فقط یادتان باشد این سریال جدید حا.تمی.کیا همچین زیاد جالب نیست.

3. دختر خانم های جوان و مجردی که به این مرحله می رسند، سعی کنند که حتماً همسر اختیار کنند چون مرد ایرانی با آن منش و کلاس و تیپ و سیستم منحصر به فردی که دارد واقعاً نوبر است و مطمئن باشند که آن طرف چنین مطاعی را با این شرایط نمیتوانند تهیه کنند!

4. آقا پسر های جوان و مجردی که به این مرحله میرسند سعی کنند پسرهای خوبی باشند و انتظار بکشند تا دخترهای خوبِ بند قبل بیایند و آنها را تور بزنند!!

5. در خیابانها لایی بکشید، رشوه بدهید، خدای نکرده رشوه هم (اگر پیش آمد) قبول کنید، کم کار کنید، بیشتر استراحت کنید، سعی کنید خیلی رک و رو راست به دوستانتان دروغ بگویید و ... و به این ترتیب هر مسئله ای را به ایرانی ترین شکلش برگزار کنید. دیگر چنین فرصتی دست نمیدهد!

6. چند وقت پیش با یکی از میکروبهای استرالیایی صحبت میکردم، میگفت به تازگی در آن بلاد بینی (همون دماغ سابق) های بزرگ و فربه و سوراخ گشاد مُد شده است. بد نیست همگی شروع کنیم به دست کردن در دماغهایمان. به گفته همان میکروب، انگشت اشاره یکی از دو دست را تا جاییکه امکان دارد در دماغتان می چپانید و سپس شروع میکنید به پیچاندن! محصول مورد نظر را در نزدیکترین مکان میچسبانید! به همین سادگی!

7. اگر دستتان به دهانتان میرسد، پولهایتان را برای روز مبادا (چه روز مبادایی که همه منتظرش هستیم!!) در استرالیا پس انداز کنید. روزهای دور از خانه، چند ماه بیکاری، خرج های دور از انتظارِ روزهایی که از قبل انتظارش را میکشیدیم! همۀ اینها پول میخواهد که از هم اکنون دست یاری شما را میطلبد. اگر هم دستتان به دهانتان نمی رسد، دو راه بیشتر پیش رو ندارید: الف) دهانتان را به دستتان نزدیک کنید. ب) دستتان را قطع کنید!

8. خانم های عزیز، مادامی که با همسرتان در خیابان قدم میزنید چیزی از او نخواهید که برایتان بخرد، چون شما که دارید میروید و مراحل مهمی را پشت سر گذاشتید، دیگر چرا همسرتان را به خرج می اندازید؟ ولی آقایان عزیز، هر چیزی که دوست دارید برای خودتان بخرید! راحت باشید. این شمایید که باید در مملکت غربت، ...ِتان ... بشود. شما آزادید!

9. آموختن و توسعۀ فناوری (هسته ای؟ نه بابا!! ) زبان انگلیسی از نکات مهم است. حتی شده از وقت دستشویی رفتنتان بزنید و این مهم را به جا بیاورید. شما که دارید این همه انتظار میکشید، حیف است که دستی دستی رو بکش ماشین داره میره.  مصداق: "دو سه شبه که چشمام به دره ... خدا کنه که خوابم نبره"

10. هرگز ذره ای از شوق و جذبه خود نسبت به رفتن به آن دیار کم نکنید. این شوق است که عشق را در وجودتان می ترکاند!! این شوق، عشق را به دنبال دارد و عشق شهوت را به دنبال دارد و شهوت نیز یه چیزهای دیگر را به دنبال دارد. خیلی دوست دارید بدانید دیگر چه چیزهایی به دنبال دارد؟ (خیلی بلا شُدید! نمیگم!!)

11. اقدام به مهاجرت کار بزرگی است که در توان خیلی از مردم نیست و خیلی این قبیل ریسک کردنها را در زندگی بر نمی تابند. و شما باید این واقعیت را با تمام وجود باور کنید. و به این واقعیت باید ایمان داشته باشید که شما جزو خیل محدودی از مردم هستید که چنین کار بزرگی (اگر نگوییم مخاطره آمیز) را انجام میدهید. و این باور و ایمان به شما انرژی ادامه این مسیر سخت را میدهد. انرژیی که باید برای آماده شدن و همیشه در مسیر بودن، صرف شود. به طور کل، انرژی هسته ای حق مسلم اونه!

12. همچنان که گفتم این زمان انتظار باید به بهترین شکلی صرف شود. باید این انتظار محصول داشته باشد، باید خروجی داشته باشد. مثل آموختن زبان بیشتر، افزایش مهارت در کار تخصصی ای که هستید و ... . کلاً هر کار آدمی باید خروجی داشته باشد. اگر ما به عنوان آدمیزاد خروجی نداشته باشیم که منفجر میشویم. حالا شده این خروجی از هر جایی و به هر شکلی باشد. شما قبول ندارید!؟

12+1. همچنان که قبلاً گفتم، از کاری که انجام میدهید نهایت لذت را ببرید. فکر کنید که در حال انجام فرح بخش ترین و شادترین فعالیتهای تمام زندگیتان هستید. در همین روزهای عزیزی که من این پست را می نویسم، چندین سال پیش، بزرگی (!) را پرسیدند: "شما چه احساسی دارید؟" و گفت: "هیچ"

14. سعی کنید اطلاعاتتان را در هر ضمینه ای یا هر زمینه ای در مورد استرالیا افزایش دهید. هر منبعی را مطالعه کنید و از هیچ سایتی که اطلاعات بیشتری میدهد غافل نشوید. این به شما که هیچ وقت در آن محیط نبودید کمک میکند که لنگان خرک خویش را که از کرّگی دم نداشت را به منزل لیلی که خطرهاست در آن زمینه یا ضمینه من زیاد اطلاعات ندارم!

15. هر کسی که در همین مرحله (شاید عقبتر، شاید جلوتر) قرار دارد، به نوعی همراه و همرزم و همسنگر شما محسوب میشود. همیشه به همدیگر کمک کنید. در این صف بزرگ منتظرانِ رفتن حتی اگر ویزا هم ندادند، باز شما صف را چرا به هم میزنید!!؟

16. این فایل نامبری که شما منتظرش هستید فقط یک شماره کاملا معمولی است که در DataBase مربوط به DIAC شما و مشخصات شما را Index میکند. ولی کسی که اینها را نمیداند. شما به همه بگویید ما منتظر ویزا هستیم!

17. استرس، دم دست ترین کاری است که میتوانید انجام دهید و نکته این است که بدترین حسی هم هست که میتوانید داشته باشید. و درک این نکته نیازی به مصرف ماهی و فسفر و این قبیل داستانها هم ندارد.

    و در آخر، از کلیه دوستانی که ما را در تهیه این مجموعه یاری رساندند، خواهش میکنیم که دیگر چرت و پرت نگویند چون ما خودمان تنهایی این لیست را تهیه کردیم.

To Do List های قبلی:

To Do List 2 - After Assessing

To Do List 1 - Waiting for Assessment

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 11:17  توسط Brus  | 

     امروز روز بزرگی است برای این ملت. روز مجاهده و جهاد است برای این ملت. ما تا دیروز تحت سلطه بیگانگان بودیم. امروز رها شدیم. اگر من امروز به شما میگویم که از این کشور بروید یه خاطر این است که دیگر شرایطی پیش نیاید که دوباره بیگانگان بر شما مسلط شوند. ایران امروز دیگر تن به این ذلتها نمیدهد. درست است که دشمن تمام تلاشش را میکند که ما را بُکند (سخنران اینجا یه تیکه جا گذاشت، فکر کنم اون تیکه" استثمار" بود!) اما ما هم تلاشمان را میکنیم. ما داریم شرایطی را فراهم میکنیم که شما خودتان با پای خودتان از این کشور بروید. نه اینکه مثل دوران استثمار به زور شما را بیرون کنند از خاکتان، از کشورتان. من یادم هست آن موقع این روزنامه های استبدادی آگهی چاپ میکردند که به زور شما را بفرستند آمریکا یا اروپا تحصیل کنید. ما هم در آن روزها به زور مجبور شدیم بچه هایمان را بفرستیم تحصیل کنند. اما اکنون نوه های من در این کشور آزاد هستند. میتوانند هر غلطی میخواهند بکنند. دشمن نمیخواهد بپذیرد که ما همه چیز را ریده ایم. (سخنران اینجا میخواسته بگه "دیده ایم". خیلی اوضاعش خرابه بابا!)

    من از شما میخواهم. شما جوانان غیور این مرز و بوم. شما را قسم میدهم به جان همین ملت که تمامی تلاشتان را بکنید که از این کشور بروید. شما را قسم میدهم به جان این ملت این کار را بکنید. اصلاً شما را قسم میدهم جان عمّه من بکنید این کار را! من هم به جان خودم قسم میخورم که وقتی خدای نکرده برگشتید من با آغوش باز پذیرایتان هستم. دل من در فراق شما میگوزد (سخنران میخواد حرف بزنه انگار میخواد ... اینجا میخواست بگه "میسوزد"!) این ملت پذیرای شماست. دشمن این ملت را نمیشناسد. دشمن نمیداند که دور از جان شما این ملت چقدر مشنگ است. (سخنران اینجا رو دیگه خدایی منظورش چی بود؟ منظورش "قشنگ" بود فکر کنم. چی میگه این؟!)

    من همینجا به شما تبریک میگویم. شما نگران ما نباشید. شما اگر بروید ما خوشحالتریم. شما مهمان هستید برای این کشور. شما جوانان غیور این کشور هستید. بروید یک جای دیگر بازی کنید. از ما بکشید بیرون. ما با تمام وجود پشت شما هستیم (سخنران اینجا فکر نکنم منظور خاصی داشته باشه!) ما با تمام وجود شما را دعا میکنیم که موفق شوید. شما هم برای ما دعا کنید که ما در نبود شما موفقتر شویم. ما هم زمانی که سر برنامه هستیم برای شما دعا میکنیم. خدا شما را برای ما نگه دارد. اتفاقاً عمّه من هم خوب دعا میکند. عمّه ام نیز ما را برای شما سرپا نگه میدارد. (سخنران میخواد شاش کنه مگه؟!!! شاید هم!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 12:45  توسط Brus  | 

-- 1 --

-- ساختمون تون چند واحدیه؟

* هشت واحدیه مهندس. تشریف بیارین، قدم سر چشم ما بذارین!

-- خواهش میکنم. همۀ واحدهاتون صاحبخونه هستن یا نه؟

* نه! یکی از واحدها اجاره ای هست. بقیه صاحبخونه هستن.

-- ببخشین من این سوال رو میکنم ها!! چون شما از من راهنمایی خواستی دارم میپرسم. شما خودتون هم صاحبخونه هستین؟

* (یه ذره صداش میشه مثل یه ببعی کوچولو که داره آروم بع بع میکنه!!، یه خورده هم خودشو میزنه به اون راه!) بله. کلبه درویشی هست. تشریف بیارین خوشحال میشیم.

- - - -

-- 2 --

-- بهروز جان. سلام. خوبی؟

* چاکرتیم! تو خوبی؟

-- بهروز! شنیدم دارین میرین استرالیا!

* (یه ذره صدام میشه مثل یه ببعی کوچولو که داره آروم بع بع میکنه!!، یه خورده هم خودمو میزنم به اون راه) آره! ولی هنوز مشخص نیست! حالا معلوم نیست کی بریم. توی مراحل اولیم. خیلی سخت میگیرن!!

- - - -

    چرا اون چیزی که دارن و هستن رو کتمان میکنن. کتمان هم اگه نکنن خیلی به روی خودشون نمیارن. انگار ندارن! انگار نیستن!!

    آهان!!! جالبه! یه اخلاق خیلی جذاب دیگه ای هم دارن: گاهی اون چیزی رو که ندارن و نیستن رو به خودشون نسبت میدن!!

    توی اون دو تا دیالوگی که نوشتم، دومین دیالوگ، شخصیت بهروز (مشخصاً) خودم بودم. توی اولین دیالوگ هم اون یارو ببعی کوچولوهه رو شما نمیشناسین.

    ولی همین دو تا دیالوگ داریم ها!!! هیچ کی دیگه غیر از من و اون یارو چنین اخلاقی نداره! اصلاً توی کل ایران همین دونفریم!!! البته (From the back door)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 14:4  توسط Brus  | 

    چند وقت پیش نشستم تو ماشین یه بنده خدایی از همرزمان خودمون، شیشه ماشینش انقدر کثیف بود خیابون رو نمیتونستی مثل آدم ببینی. بهش گفتم: "چرا نمیشوریش؟" گفت: "آخه ما که داریم میریم استرالیا، ولش کن." حالا جالبه هنوز فایل نامبرشون هم نیومده!

    حالا منظورم کوبوندن اون بنده خدا نیست که خودم ازش صد درجه بدترم تو تنبلی و گلاب به روتون گشادی، ولی حرفم فقط این بدبختی مائه که ایده آلیستیم. باورتون نمیشه اگه بگم میتونم بهتون ثابت کنم که حرف این آدم هم یه جور دیدگاه ایده آلیستیه. اون ایده آلش استرالیاست. فکرش اینه که داره میره و دیگه اینجا مهم نیست. ولی اونجا که رسید یه آدم دیگه میشه. شیشه ماشینش همیشه تمیز خواهد بود. عین داستان جمعه های من. می خورم، می خورم، می خورم اندازه بلانسبت یه موجودی، اونوقت به خودم میگم: "خُب، فردا شنبه است، از شنبه رژیم میگیرم. امروزو حاشو ببریم خدایی، از فردا شنبه رژیم سخت . . . " دریغ که اون شنبه هیچ وقت نمیاد. اگر هم بیاد از اون شنبه هاست که به یکشنبه هم نمیرسه. این دیدگاه رو من حتی با اون ذهنیت گندی که همه چیز واسمون سیاه و سفیده هم طبقه بندی میکنم. زمستون که تموم شه سیاهی تموم میشه. سرما تموم میشه. هوا عالی میشه. همه چیز سبز میشه. کی گفته؟!!! تا حالا  خودم صد تا بهار در پیتی دیدم که ده پونزده روز اولش انقدر بارون اومده تمام تعطیلات خلقی رو قهوه ای کرده!!!

    تفکر سیاه و سفید میگه اینجا سیاهه. پر از بدبختیه. هر چقدر خواستی اینجا گند بزن، دیگه بدتر از این که نمیشه که! تو که داری میری، حالا لوستر خونتون رو هم درست نکردی، نکردی! تو که داری میری، دیگه لوستر میخوای چیکار؟ آره جون عمه ات!!! خونه لوستر نمیخواد یعنی؟ میخوای آزمایش ادرار بچه تو جای آب سیب بری بالا؟ - میگن ما یا تو گذشتمونیم یا تو آیندمون. از یه گذشته بند تمبونی میخوایم برسیم به یه آیندهء گل باقالی، زمین چمن! بقول خشایار وسط اهالی باغچه!

    اصلاً استرالیا جزو اولویتت. اصلاً فکر اوّلت. فکر آخَــرت. یعنی الان نمی خوای زندگی کنی؟ نمی خوای از لحظاتت لذت ببری؟ نمی خوای تو لحظه ات باشی؟ مثل اون یارو که نشسته بود تو توالت داشت به پی پی اش نگاه میکرد. ذُل زده بود همچین. ازش میپرسن داری چیکار میکنی؟ میگه دارم به گذشته ام فکر میکنم!

    جسارت نباشه ها!! یه لطیفه ای گفتیم شاد شیم به جون اودم!

    حالا این وسط فقط یه تیکه هست که فکرمو تو خودش مشغولیت میندازه! یارو فلان جای خودشو پاره میکنه از هیمالیا میره بالا، میرسه قله اورست. وقتی پاش برسه پایین اگه ازش بپرسی بیشتر خود قلّه یادته یا مسیر؟ به خدا اگه بگه قلّه!! اون با اون راهی که داشته میرفته حال کرده. عین یه تمرین سخت که بعدش خسته ای ولی حال کردی با مشقّتش. با سختی هاش. با عذابش.

    حالا بـِکشین. عذاب رفتن رو بکشین. عذاب مدارک فرستادنو. عذاب اون پول زبون بسته رو دودستی به این وکیل پکیلها دادن رو بکشین. عذاب خداحافظی کردن با چیزهایی که جون خودتون تو این مملکت دوست داشتین رو بکشین. ولی شما رو جان هرکی که دوست دارین و ندارین، اگه نمیتونین این عذاب کشیدن رو از برنامه روزانه تون حذف کنین؛ حداقل یه جوری، به شعبده ای، از این عذابتون لذت ببرین. اون لحظه ای که توش بقول خودتون دارین زندگی میکنین رو دیگه همون زندگی کنین. لذت دقایق رو ببرین. - همینجوری الکی - خُب مگه همه چی الکی نیست. لذت بردن هم یه چیز الکیه. پس: لذت ببرین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 14:50  توسط Brus  | 

شرایط شما :

دومین مرحله:  مدارکتان در سازمان مورد نظر  Assess شده است و در حال فرستادن باقی داستان برای DIAC هستید تا خیر سرتان لاج شوید

To Do List:

1. دیدید گفتم، بادمجان بم آفت ندارد، بی خود فکر میکردید Assess نمیشوید.

2. مرحله اول رو Successfully رد کردید، به امید خدا مراحل بعد را هم رد میکنید، آخرش هم Game Over میشوید خلقی را از دست خودتان و اضطرابهاتان و غُرغُرهاتان راحت میکنید.

3. آدرس Email دیاک رو به خاطر بسپارید. باید نقش کـَــــــنه رو از این به بعد برای دیاک بازی کنین. من که خودم حتی با Spam هم موافقم!!

4. بی خودی صابون به دلهایتان نزنید. پیراهنتان صابونی میشود.

5. برای دوستانی که در فرستادن مدارک به دیاک سستی میکنند من به هیچ وجه نوشیدنیهایی نظیر "آب هندوانه" را توصیه نمیکنم.خود دانید.

6. اگر از جنس مذکر هستید در فرمهای دیاک در جایی که باید جنس خود را وارد کنید مراقب باشید اشتباه نکنید. به هر حال مملکت غربت اعتبار نیست!

7. اینجا در ایران که هستید، توالت عمومی که میروید اگر کسی در زد به جای "اِهِــــــــممم" بگویید YES. پایتان برسد استرالیا بر فرض بخواهید دست به آب بروید. بعد در توالت با خیال راحت دارید کار خودتان را میکنید ییهــــــو یک بومی استرالیایی در بزند و بگوید : "Is there anyone" فرض کنید شما بگویید "اِهِــــــــممم"، از کجا معلوم در واژگان بومیان استرالیا این همان معنی که نباید را بدهد و خلاصه . . .. از من گفتن!

8. از همین الان عادت کنید به جای رژ گونه و سرخاب سفید آب از چیزهای دیگر هم استفاده کنید. ممکن است در استرالیا گاهی مجبور شوید با "سیلی" صورت خودتان را سرخ نگه دارید.

9. قرصهایتان را سر موقع بخورید. در ضمن میتوانید یکی از ساعتهای منزل را با ساعت شهری از استرالیا که میخواهید بروید تنظیم کنید و طبق آن ساعت قرص بخورید که برایتان جا بیافتد. در ضمن وقتی عصبانی میشوید زمین را هم گاز نگیرید چون به دندان نمیآید!

10. نیکل کیدمن اصالتاً استرالیایی است! البته به خودش مربوط است و ما به این حرفها کار نداریم و میرویم برای مرحله بعد . . .

11. برای دوستانی که یک بام و دو هوا شده اند یا باد استرالیا خورده به پهلوهایشان یا باد در سر دارن یا در جای دیگر دارند و یا خودشان را از الان باد کرده اند جلوی در و همسایه که دارند میروند استرالیا، من فقط یک توصیه دارم: "مصرف انواع و اقسم حبوبات"

12. زیدی میگفت در خارج بادهای موسمی صدادار، زیاد ایراد ندارد. بنابراین راحت باشید.

13. محدوده دانش خود را در زمینه رشته تخصصی خود گشاده کنید، با دیدی گشاده به تمام مسائل نگاه کنید، با گشادگی با دیگران برخورد کنید، از روی گشاده دیگران سوء استفاده نکنید. هر کاری میکنید بکنید به من هیچ ربطی ندارد فقط گشادگی پیشه نکنید که کارفرمایان استرالیایی شوخی ندارند.

14.  به دلیل هزینه های بالای درمان در استرالیا مواظب همه جای خودتان باشید!

15. از زدن تیپهای ماهواره ای و مانکنی در خیابان بپرهیزید. میایند شما را میگیرند، سپس هیمنه پوشالی شما را میشکنند، سپس Security Check هم میمالد.

16. اگر اتومبیل دارید گهگاهی آن را تمیز کنید بد نیست. حالا تا استرالیا رفتن شما عمری باقیست.

17. با همسرتان مهربان باشید. همین!  اگر هم مجرد هستید با هر کسی که دوست دارید مهربان باشید. به خودتان مربوط است. فقط اگر به غریبه ای زیاد "مــــحبّت" کردید سریع شاخ محبت را بکشید چون شاخ میشود. 

To Do List قبلی:

To Do List 1 - Waitng for Assessment

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 15:0  توسط Brus  | 

آدم که یاد روزهای گذشته می افته: عجب خری بودیم میخواستیم واسه کانادا اقدام کنیم. 6 سال!

برو دیگه دوست ندارم / اسمتو نمیخوام بیارم: من ده بار گفتم اسم این کانادا رو جلوی من نیار، فقط استرالیا داداش.

خوشگلا باید برقصن: اگه اونجا یه موقع روم به دیوار پیش اومد یه کلوپی هم رفتیم و بساط رقص به راه بود، خوب اصلاً همش خوشگلا برقصن. به من چه. من که نگاه نمیکنم تازه.

غریبه نمیدونم تو کی هستی / غریبه تو سکوتمو شکستی: اگه اونجا با یه اُزی دعوام شد، غریبه پریبه حالیم نیست. سکوتمو میشکنم و چند تن از اقوامش رو با هم وصلت میدم.

دوستان برای ما میخوانند: اگه یه روز بری سفر / بری ز پیشم بی خبر: میریم سفر ولی بیخبر که نمیریم، تازه گودبای پارتیتون هم محفوظ.

ز شوق روی تو من زنده ام خدا داند: همـــــــون، خدا داند!

شبها همش به میخونه میرم من: پام اونجا برسه، مطمئن باش، هرشب نرم یه شب در میون رو میرم.

دلم میخواد به اصفهان برگردم: الان به برگشتن فکر نمیکنم.

شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم: اتفاقاً میگن حمومهای استرالیا اکوی خوبی هم داره!

تو با منی، هر جا برم / مهر تو بند جونمه: همینه دیگه، میخواستی Main Applicant نشی!

سکوتم از رضایت نیست / دلم اهل شکایت نیست: Petition هم امضاء نمیکنم.

اومدم در خونه تون سر کوچه تون خونه نبودی: ای Assessor بلا! با کی کجا رفته بودی؟ ما هنـــــــوز In process ایم.

آرزومه آرزومه، که درو وا بکنی بیای به خونه: آخ که ویزا جون تو رو تو بغل بگیرم عاشــــــقونه (شما فکر بد نکنین، گفتم که فقط عاشقونه  )!

سخته دل کندن از این شهر و دلبستگیها / خوندن از خونه جدا با همه خستگیها: الان که تازه اول راهیم، فکر میکنم زیاد سخت نیست. تا سر موقع رفتن ببینیم چه حسی داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 9:17  توسط Brus  | 

    معنی کلمه اعتراف: کارهایی رو که تو ذهن عموم جامعه بده انجام داده باشی و یا تفکراتی داشته باشی که توی ذهن خیلیها بد یا احمقانه است و بخوای اونها رو بازگو کنی. این میشه اعتراف. اعمالی که موقع انجامشون و یا موقع فکر کردن بهشون گاهی احساس میکنی درست بودن و یا گاهی ازش شرمسار نیستی و یا یه موقعی از این که اونجوری فکر میکنی یا اون کار رو انجام دادی پیش خودت خیلی شرمنده ای. به همون اندازه ای که لحظه انجام اون کار یا فکر کردن به اون باوری که داری، خودت رو محق میدونی و فکر میکنی کار درستیه، به همون اندازه هم اعتراف به کاری که میکردی یا فکری که داشتی کار درست و مفیدیه. البته همه این روده درازیهای من فقط به شرطیه که نه اعتراف کننده و نه اعتراف گیرنده و نه اعتراف شونده توی برداشتشون از کار غلط یا فکر غلط اشــتباه نکـــــرده باشــن (عجـــــــــب شرطـــــی!)

این وسط آرش اعتراف گیرنده است و من هم معترف به چند کاری که همینجوری رو زبونم میچرخه. تمام اعترافاتِ بی پردهء زندگیم نیست. ولی دم دست ترینهاشونه:

۱- خیلی از آهنگهایی که خیلیها فکر میکنن احمقانه است رو به شدت دوست دارم. شاید هم اونها در مورد همه چیز من احمقانه فکر میکنند. شاید هم من احمقتر از اونیم که اونها فکر میکنن. معلوم نیست!

۲- به مال و منال کسی زیاد حسودی نمیکنم، ولی اگه یه کسی یه چیزی رو بیشتر از من بدونه عجیب بهش حسودیم میشه. هر چیزی اعم از یه علم، یه زبان برنامه نویسی، یه راه جدید برای بستن بند کفش. به مکانیک ماشین هم حسودی میکنم. و به کسی که راهی رو برای پولدار شدن میدونه و من نمیدونم. البته همه اینها مال موقعیه که راهشو به من نگفته باشه. اگه بگه که نوکرش هم هستم به مولا.

۳- فوتبالم افتضاحه، سوتی هم زیاد می دادم زمان مدرسه. یادمه فقط وقتی تو فوتبال به من احتیاج میشد که به یک تانک احتیاج داشتن که مقابل حریف وایسه. منم نیست جثه ام مناسب بود (در نقش تانک)!

۴- خیلی کلّه خرم. (احتمالاً وقتی رفتیم اونور میشم کلّه کانگرو)

۵- خیلی تنبلم. اگه انگیزه نداشته باشم، هیچی نمیتونه منو از جام بلند کنه. احتمالاً ایراد قضیه به مباحث تخصصی ای نظیر کالیبریزاسیون و همچنین آب هندونه برمیگرده که مشخصاً به این مسائل وارد نمیشم!

۶- روزی یه بار آمار وبلاگمو نگاه میکنم.  میخوام ببینم چقدر در تشویش اذهان عمومی مؤثر بودم که از نظر آماری هیچی به شکر خدا.

۷- چندین سال پیش یه تاسوعا و عاشورایی بود. یه گدا اومد در خونه مون، آب خواست ازم. نمی دونم چی تو فکرم گذشت که گفتم این گدائه ممکنه مریضی پریضی داشته باشه. گفتم آب نداریم. هنوز که هنوزه به خودم فحش میدم.

۸- یه نفر هست که همیشه فکر میکنم در موردش سهل انگاری کردم و این منو خیلی آزار میده.

۹- هیچ وقت اونی که پدر و مادرم از من خواستند نشدم. این خیلی بی انصافیه نسبت به اونها. نه؟  ولی همینم که شدم فکر کنم از سر خودم زیاد باشه!

۱۰- بعضی اوقات پانی رو از کارها و حرفهام ناراحت میکنم، ولی پانی منو میبخشه. میدونم.  البته اگر هم نبخشه من از اینکه منو نبخشیده می بخشمش!

 

ما هم از میان خیل عظیم دوستان و ارادتمندانی که داریم فقط از چند تاشون اعتراف میگیریم. خواستند بکنن، نخواستند هم نکنن (اعتراف را! ):

دامون  . . . . . . . . . . . . . . . آریا . . . . . . . . نیکی . . . . . . بهنام . . . . خشایار

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 9:17  توسط Brus  | 

    خیار یکی از میوه های خوبی است که در بسیاری از نقاط ایران تولید میشود و مورد استعمال آحاد ملت قرار میگیرد. خیار که بیشترین مصرف آن در سالاد و ماست خیار و جاهای دیگر است در انواع و سایزهای مختلف عرضه میگردد. حال میخواهیم رویکرد دیگری به خیار داشته باشیم:

    پوست خیار سبز است. این سبزی پوست خیار بی شباهت به تمنای دل ما برای رفتن به استرالیا نیست. هر چه این پوست سبزتر باشد وانگهی تمنای ما هم بیشتر است. البته ممکن است این پوست سبز باشد ولی کمی پلاسیده (چلوسیده، جلاسته، بوبوخوسته) شده باشد. در این حالت یعنی میخواهیم برویم ولی انقدر پروسه مهاجرت به ما فشار آورده ما آن لطافت و صیقلی که در پوست خیار است را از دست داده ایم.

    پوست خیار را که می کنیم، لحظه به لحظه درون این میوه بیشتر مشخص میشود. مثل اینکه ما لحظه به لحظه به استرالیا (داخل خیار) نزدیکتر میشویم. ولی اگر دقت کرده باشید داخل خیار از پوست خیار کم رنگتر است. که این استعاره ای است از اینکه ما نباید مسحور جاذبه های بیرونی استرالیا (در این مقاله همان خیار) شویم و به واقع باید به این بیاندیشیم که درونش کمرنگ تر از بیرونش می باشد.

    خیار میوه ای است بخصوص که بدون نمک جداً هیچ مزه ای ندارد. من اینجا این نمک را همان ویزا تفسیر میکنم. از این لحاظ که وقتی ما ویزایمان را میگیریم خوشحال میشویم و میخندیم و تبدیل به گلوله ای از نمک میشویم. پس در اینجا نمک همان ویزا است که بر روی خیار (همان استرالیا) میریزد.

     حال میرسیم به بحثهای داخل تری از خیار. من میخواهم اینجا باب بحثی را باز کنم که بسیاری از کارشناسان فن، از وارد شدن به آن خودداری میکردند و میکنند هنوز. آن بحث هم در مورد تخم خیار است. اجازه بدهید که در این تحلیل همه جانبه، من تخم خیار را همان مشکلات موجود در استرالیا (که با رفتن به آنجا با آنها دست به گریبان خواهیم بود) معرفی کنم. به این ترتیب هر چه خیار تخمی تر باشد (منظور این است که تخمهایش بزرگتر و بیشتر باشد) انگار مشکلات ما هم بزرگتر و بیشتر است. بنابراین لازم میدانم این توصیه را به دوستانی که مثل ما درگیر مسائل مهاجرت به استرالیا هستند این توصیه را داشته باشم که خیار تخمی نخرند. منظور آن است که از همین الان با تقویت خودشان در تمام زمینه ها منجمله مالی و تخصصی و زبان از گرفتاری در مسایل (تخمی) جلوگیری کنند.

    در اینجا با به پایان بردن بحث خیارهای تخمی و غیر تخمی ذکر این مطلب را لازم میدانم که همیشه با توجه به دیدگاه من، استرالیا را به شکل یک خیار ببینید. استرالیا را در ذهن خودتان بزرگ نکنید که همان خیار سالادی میشود که زیاد به درد نمیخورد. همانطور که یک خیار سالادی را نمیشود جلوی مهمان گذاشت اما یک خیار قلمی را میشود جلوی مهمان گذاشت، سطح توقعات خود را از استرالیا پایین آورده و ذهن خودتان را با واقعیات روبرو کنید. در ضمن همانطور که میدانید هر چه خیار بزرگتر و سالادی تر باشد تخمی تر است. (یعنی همان مشکلاتش بیشتر است). با امید اینکه همیشه در تمام مسائل زندگیتان اینچنین رویکردهای متفاوت را در نظر بگیرید.

پی نوشت: به دلیل اینکه برای یکی از خوانندگان عزیز سوالی در مورد یکی دیگر از نقاط خیار پیش آمده بود وظیفه خود دیدم که در اینجا توضیح دهم. هر خیاری از نقطه بخصوصی به درخت خیار وصل است که در فرهنگ عامه به ک.و.ن خیار معروف است. من این واژه را در این نگاه دوباره ام به مقوله خیار و ارتباط آن با استرالیا به این شکل میبینم که ک.و.ن خیار مزبور همان سوراخی لایه ازن است که اتفاقاً تطابق معنا هم دارد. همچنان که ک.و.ن خیار تلخ است، سوراخ بودن لایه ازن هم برای مردم استرالیا واقعهء تلخی است که از آن به صورت شایعی سرطان پوست میگیرند. با تشکر از آرش عزیز که تکلیف این قسمت خیار هم در این مقاله حل شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 9:24  توسط Brus  | 

    جوجه های پرندگان نمیتوانند پرواز کنند. ولی وقتی که بال در می آورند پرواز را از پدرانشان می آموزند. شما را یادتان هست؟ پرواز پدرانمان شد پرواز 57. شد انقلاب. ما هم میرویم و کودکانمان باید پروازهایشان را در آسمان استرالیا بیاموزند.

    پدر من ولی پرواز خودش را از پدرانش نیاموخته بود. او خودش پرواز کرد. خودش انقلاب کرد. (علیه اجدادش؟؟) اما به من پرواز به سوی یک آسمان دیگر را می آموزد. به من میگوید اینجا هیچ بالی راحت پرواز نمیکند.

    کودکانمان. آنجا که رسیدیم باید به کودکانمان پرواز بیاموزیم. به آنان چه پروازی بیاموزیم؟ پرواز به جای بهتر؟ ما که گفتیم آنجا بهترین جاست. ما که هر چه داشتیم آوردیم که در یک آسمان دیگر پرواز کنیم. در یک آسمان بهتر و تمیزتر. برای کودکانمان آسمان بهتری نمیشناسیم.

    ما میرویم. اما به کودکانمان شاید شاید شاید پرواز به جای بهتر را نیاموختیم. آنان باید بهتر پرواز کردن را بیاموزند.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 10:5  توسط Brus  | 

مکان: وسط یک پارک دوزاری.

فالگیر: میای فالت بگیرم؟ بیا ببینم چی تو دستت نوشته؟

جوان: آره، بیا فالمو بگیر. اول بگو من الان چیکار دارم میکنم من باور کنم حرفهاتو.

فالگیر: خانومت آیلتس داده.

جوان:

فالگیر: مدارکتونو دادین ACS منتظرین Assess بشین.

جوان:

فالگیر: میخوای بهت بگم چی میشه؟

جوان: ها؟!!!  بگو!!

فالگیر: شما میرین اونجا. خیلی هم موفق میشین. همه راه های شما بازه. اینجا حتی Case Officer شما رو میبینم که آغوشش رو برای شما باز کرده!

جوان: خدایـــــــــــی؟؟؟  دستت درد نکنه، بیا این هم پولت. مرسی. خدا از دهنت بشنوه!

فالگیر: قربان تو آقا! فقط یه سؤال. اول سپتامبر شد ما هر چی رفتیم تو سایت خبری از تغییرات نشد. شما در جریان نیستی؟

جوان:

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 12:4  توسط Brus  | 

خبرهای خوب و جدید:

- استرالیا به جمع کشورهای 1+19 پیوست. رئیس مرکز فدراسیون کشورهای 1+19 گفت: "استرالیا در ابتدا 19 بود، از زمانی که ایرانیها به آنجا مهاجرت کردند شد 20=1+19."

- "ما در استرالیا می مانیم". یکی از ایرانیان مشاهده شده در یکی از شهرهای استرالیا با بیان این مطلب گفت: "با اینکه نمی دانیم چه فایده ای برای استرالیا داریم ولی می مانیم". وی افزود: "چینیها و هندیها جای ما را تنگ کرده اند ولی استرالیایی ها با سخاوتمندی جای ما را گشاد کردند!"

- جان هاوارد دیروز در جمع خبرنگاران گفت: "تکلیف دانه درشتها باید مشخص شود". وی در پاسخ به یکی از خبرنگاران که پرسیده بود: "چرا؟" چنین گفت: "فقط چینیها و هندیها میتوانند با دانه درشتها در ارتباط باشند" خبرنگار ما توضیح میدهد که: بعضی از چیزها جزو دانه درشتها هستند مثل بادمجان، خیارچنبر و موز. جان هاوارد همچنین در جمع خبرنگاران عنوان کرد که بزودی خبرهای هسته ای دیگری نیز به مردم میدهد. 

- وزیر امور رفاه حال مهاجرین استرالیا اعلام کرد که به زودی بزرگترین مرکز تهیه و توزیع کله پاچه در سیدنی افتتاح می شود. وی ابراز امیدواری کرد که کلّه هاش حرف نداشته باشد.

- "مردم استرالیا تفاوت ایرانیها را با اعراب میدانند" نویسنده سرمقاله مجله Australian Liars اینطور ادامه میدهد: "مردم استرالیا و در رأس آنها اداره مهاجرت استرالیا بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی با مهاجرین ایرانی برخورد میکنند"

- به گفته یکی از منابع نزدیک به سایت گاو استرالیا، روند بررسی پرونده ایرانیان با انگلیسیها یکسان است. این منبع که خواست نامش فاش نشود افزود: "تنها تفاوت در زمان بررسی پرونده هاست!"

- سرویس خبری ما نمیداند که خبر زیر را خوب ارزیابی کند یا بد، لذا از کلیه خوانندگان محترم تقاضا داریم که اگر متوجه شدید با ما تماس بگیرید. متن خبر به شرح ذیل است:

وزارت نفت اسرالیا اعلام کرد: "ما نفت را سر سفره های مردم استرالیا می آوریم."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 14:0  توسط Brus  | 

    دیشب داشتم با یکی از موکلینم صحبت میکردم که به نکته جالبی برخوردم، و گفتم که اون نکته رو در اینجا قید کنم:

    موکلین بنده یه خانوم و آقایی بودن که میخواستن به استرالیا مهاجرت کنن. اتفاقاً از راه دوری هم اومده بودن که با من صحبت کنن و در مورد چند مسأله ای اونها رو راهنمایی کنم. من هم طبق معمول داشتم باهاشون صحبت میکردم که بی اختیار یاد مسأله ای افتادم که نوشتن اون در اینجا خالی از لطف نیست. اتفاقاً همین الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم این قضیه جداً ذهن منو مشغول کرده و من رو به نتایج جالبی میرسونه. خیلی من با موکلینم حال میکنم. از شما عذر میخوام که این عبارت رو بکار میبرم ولی ناگزیرم، چون خیلی دوستشون دارم و جداً بهشون و کارشون احترام میذارم. اونها حوالی ساعت 5 بعد از ظهر از پیشم رفتن ولی من نمیتونستم خودم رو از افکارم خلاص کنم. هیچ وقت هیچ موضوعی این همه من رو گرفتار خودش نکرده بود. آیا باید از خودشون میپرسیدم یا نه؟ نمیدونم.

    سرتون رو درد نیارم، آخرش فقط به خاطر صمیمیتی که باهاشون احساس میکردم همین امروز صبح براشون زنگ زدم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که سؤالم رو ازشون بپرسم. اگه بدونید چقدر این در و اون در زدم. ولی آخرش سوالی که میخواستم رو ازشون پرسیدم: شما همونهایی نیستین که میخواستن برن استرالیا، بعدش یه عالم من ازشون پول گرفتم، آخرش هم رفتن و یه زنگ هم واسه من نزدن؟ من شما رو قبلاً ندیدم؟

    برگی از دفترچه خاطرات وکیلمون بعد از اینکه ایشاالله، بلا به دور، چشم حسود توی تخم مرغ، جز جیگر بگیره هر کی نمیتونه ببینه، به سلامتی رفتیم استرالیا.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 12:35  توسط Brus  | 

شرایط شما :

اولین مرحله: فعلاً منتظر Assess مدارکتان در سازمان مورد نظر هستید (حالا فرض کنید ACS)

To Do List:

1. بی خود منتظر نمانید، نتیجه خودش می آید.

2. اگر وکیلی دارید که هیچی، فقط باید آنقدر پول بدهید که در اولین مرحله از مهاجرت پشیمان شوید. ولی اگر وکیل ندارید (شما را به خدا حرف پول را نزنید که مطمئن هستم اندازه ما پول ندادید) آنگاه کمی گرفتاری شما بیشتر است، ولی خوبیش این است که در اولین مرحله از مهاجرت پشیمان می شوید.

3. مسافرت بروید. کشورهای خارجی. افغانستان، عراق، کره شمالی، سوریه، لبنان، فلسطین، بلانسبت اسرائیل جهانخوار. این باعث میشود سرعت بررسی پرونده شما به شدت بالا برود.

4. اگر زن دارید، زیاد با زنتان حرف نزنید. اگر شوهر دارید، زیاد با او صحبت نکنید. اگر هم مجرد هستید هر کاری دلتان خواست بکنید، فقط زیاد حرف نزنید. دلیلش هم واضح است: کلاً زیاد حرف زدن خوب نیست!

5. هر روز صبح یک پرس کله پاچه بخورید. هم دچار پوکی استخوان نمی شوید، هم اینکه دو سال دیگر که انشاالله رسیدید استرالیا، حسرت این چیزها را نمی خورید.

6. با استفاده از بند 5 و بندهای مشابه (از قبیل سیرابی، جیگر، حلیم و . . .) وزن خود را افزایش دهید. مطمئن باشید در دو سالی که پیش رو دارید (که ممکن است به سه سال هم برسد) آنقدر حرص خواهید خورد که دیگر من الهی بمیرم، ممکن است ضعف کنید.

7. تا امید هست، آرزو را بی خیال شوید!!!! امیدوار باشید.

8. مالیات های عقب مانده تان را در ایران بدهید. استرالیا که رسیدید، آنقدر از شما مالیات می گیرند که به سیستم اقتصادی قشنگ حاکم بر ایران ایمان می آورید.

9. هفته ای یک دستمال کاغذی بخرید و انبار کنید. بچه ها می گفتند که در بعضی از ایالتهای استرالیا دستمال کاغذی گران است. تازه خراب هم که نمیشود. (چرا عناد میکنید و حرف گوش نمی دهید؟ من میگویم بخرید شما بخرید)

10. توالت زیاد بروید! آنجا توالت ایرانی ندارند، بعدش حسرت به دل می مانید ها!!

11. اگر کودکی دارید او را به کلاس زبان انگلیسی بفرستید. اگر از الان انگلیسی برایش ملکه نشود، آنجا میرود لهجه قشنگ مردمان گل زیبای هندی و چینی را میگیرد. چون همانطور که میدانید در استرالیا، استرالیایی ها در اقلیتند!

12. اگر لپ تاپ دارید زود به زود آنرا شارژ کنید. مگر بیکارید، باطری اش تمام میشود شما را گرفتار میکند.

13. چند عکس از کانگروهای استرالیایی به در و دیوار خانه تان بیاویزانید. از خر خودمان که خوشگلتر هست، نیست؟

14. زمانی که سوار ماشین می شوید کمربندتان را بزنید، می گویند مدتی است در استرالیا مُد شده.

15. اگر رانندگی می کنید از الان عادت کنید که با دست چپ دنده را عوض کنید! می خواستید به کانادا مهاجرت کنید. به من چه؟!!

16. اگر عضو بسیج نیستید حتماً عضو شوید. فرم داوطلبین عملیات استشهادی را هم پر کنید. ممکن است در بنیاد شهید استرالیا برای شما کار پیدا شود.

17. کارت سوختتان را به غریبه ها ندهید، هر وقت بنزین اضافه آوردید به من بدهید. 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 9:5  توسط Brus  | 

    سلام حمید جان، چطوری عمو؟

    تو روز 10 آگوست کجا بودی؟ راستشو بگو! نکنه افتاده بودی توی یه چاله* ای که من همیشه ازش میترسیدم؟ توی اون چاله که بودی چرا ازش بیرون نیومدی؟ چرا همونجا موندی؟ چرا هر چی داشتی انداختی دور؟ یعنی برای بالا اومدن از اون چاله باید همه چیز رو مینداختی دور؟ پس چرا دیگه تیر خلاص زدی به خودت؟ این یعنی کم آوردی حمید؟ آره؟ این معنی رو میده؟

    نمی دونم اینو میخونی یا نه. من از حرفهات استفاده کردم. همه جا تعریف کردم. لینک گذاشتم. باور کردم. حالا این تیر خلاصت از کلّه مبارک تو اومد بیرون و با اینکه کلی از زهرشو، فشارشو گرفتی ولی دوباره رفت توی کلّه من. فکر کنم خیلی های دیگه ای که اون بیرون منتظرت بودن توی کلّه مبارک اونها هم رفت. امروز وقتی توی گوگل کلّه ام سرچ میکردم دیدم رفته توی قسمت ناامیدی کلّه ام نشسه تیر خلاصت. هر چی خواستم درش بیارم نشد. . . عمل کردم خودمو . . . خرج کردم کلی . . . این دکتر . . . اون دکتر . . . نشد! آخرین دکتری که رفتم بهم گفت افسوس. کاش حمید خان شما تیر خلاص نمیزد.

    * چاله در واژگان نا کامل و معمولی و نگران من:

    زمانی که کسی در اینترنت چیزی مینویسد با هر کلمه شخصیتی در خودش بوجود می آورد. این شخصیت مشخصاً یک شخصیت مجازی است که به دلیل قرارگیری در همین بستر مجازی گونه ای از رفتار را از خودش بروز میدهد که با رفتار وی در زندگی روزمره ممکن است فرق کند یا نه . . . ممکن است از او بسیار دور باشد. در این حالت آن چیزی که مینویسد تطابق درستی با شخصیت واقعی اش ندارد. به بیان دیگر با فاصله گرفتن از خویش، شخصیت جدید مجازی اش را از چیزهایی پر میکند که یا خود از آنها بی بهره است و یا در شرایطی خاص از داشتن آنها به نوعی بیزار است . . . ممکن است بسیار به او نزدیک باشد. در این حالت او هزینه بیشتری برای نشان دادن خود واقعی اش نشان میدهد. به دلیل نوع این رسانه (اینترنت) و گونه گونی مسائل رساندن واقعیت شخص سخت تر است. در بدترین حالت هیچکس هیچکس را نمی شناسد و همه فقط به دنبال شاید قطره ای – شاید دریایی – از اطلاعات سرک میکشند، بنابراین وقت چندانی برای او نمی گذارند تا بتواند خودش را به آنها درست نشان دهد. هر کسی تکه ای یا قسمتی از نوشته ها یا ارجاعها و یا لینکها و عکسها را میبیند و برداشت خودش را میکند و از همینجا چاله شکل میگیرد.

    وی هزینه میکند. وقت صرف میکند. اطلاعات جمع آوری میکند. ولی با لحظه ای، آنی، کلمه ای به این چاله در می افتد. برای جلوگیری از سوء برداشت های پیش آمده وقت میگذارد و به نتیجه نمی‌رسد. مثل نویسنده کتابی که کتابش (شاید کتاب پر فروشش) مورد سوء برداشت شده ولی هیچ گونه ای نمی تواند خواننده را متقاعد کند. چون میداند که خوانده اش شاید ننشیند که حرفش را گوش کند و احیاناً قبول کند. چون میداند که خواننده اش گذری است و بند نمی شود. چون میداند که خواننده‌اش پیمان نانوشته ای با او امضاء نکرده. نمیتواند فلسفه اش را به او ثابت کند. فلسفه اش را از نوشتن آن کتاب. فلسفه ای که برای خودش خیلی مهم بوده ولی کسی آنرا درک نکرده.

    - این چاله بسیار گود است. چاله ای مجازی که دوست و دشمن نمیشناسد. وقتی در آن افتادی آنقدر خسته می شوی که تیر خلاص خود را میزنی .. .  . .  افسوس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 11:10  توسط Brus  | 

    دست نگه دارید. این کارها را نکنید. هر مرحله ای هستید متوقف کنید خودتان را. اگر برنامه دارید که به آن مکانی که زیر یوغ استعمارگران بوده و حتی به من گفته اند که خودشان هم استعمار شده اند بروید، من میگویم نروید. می خواهید شما را هم استعمار بکنند؟ این استرالیا که معلوم نیست چرا در نقشه خودش را تافته جدابافته کرده و همیشه یک عالم راه بوده تا آنجا، و همچنین بلیط های آن هم گران بوده و ما مجبور بوده ایم همه اش برویم گوآ یا آنتالیا که روشنگری کنیم، این کشور مسأله دار است. استرالیا مسأله دار است. ما دادیم ریشه این کلمه صهیونیستی را در آوردند.       ریشه اش "استر علیا" بوده. یعنی یه استری بوده که در طویله علیا بوده. شما می خواهید بروید آنجا واقعاً؟

    شمایی که منتظر آن شماره مورد نظر هستی. مگر شماره پماره کم داری که منت آنها را میکشی؟ همین الان برو شماره ات را با پست بفرست در خانه خودشان. بگو نمیخواهیم. خودت را ول کن از این فشار. از این شماره. چرا منتظری اسمت ثبت شود در آن فایل نامبر؟ که همه تان را پشت سر هم بیاورد. مگر شما همه تان الان پشت سر هم هستید؟ یعنی تو می خواهی بروی با آن منافق پشت سرش؟

    من نمی دانم چرا باید منتظر این افرادها باشید؟ این ها که اسم خودشان را از خودشان گذاشته اند "کیس آفیسر". به خدا ما که کیس هامان هیچ کدام آفیسر ندارد. ما کیس هامان فقط یک دوگمه دارد که با آن خاموش روشن میکنیم کامپیوترمان را. شما تا حالا این کیس آفیسرها را دیده ای دوگمه داشته باشند؟ اگر ندیده ای چرا اطمینان میکنی؟ چرا با زندگی خودت و صد جد و آبادت بازی میکنی؟

    اینها هر چیزی از شما بخواهند به آنها می دهید؟ اینها میخواهند مدیکالهایتان را، روحتان را ازتان بگیرند بعدش بروند عرق بخورند. مست کنند. چرا؟ این چک امنیتی چی است؟ مگر کم اینها خودشان چک امنیتی زدند این جوانهای ما را؟ من خودم زمانی که در جلسات مشاوره با بعضی منافقین بودم چند تا چک امنیتی زدم میدانم چه جوری است؟ چرا؟ تا کی؟

    شمایی که ویزایت آمده که از دست رفته ای. شما باید توبه کنی و نروی. مگر این همان ویزایی نیست که در اواخر آن رژیم میدادند به یک سری معلوم الحال که با آن بروند وطن خودشان را بفروشند. حتماً  می خواهید بروید آنجا بیکینی بپوشید و بعدش هم اسم بچه تان را بگذارید ابی و داریوش و خدا بیامرز هایده؟ ها؟ من خودم جوانی را دیدم که فریب اینها را خورده بود. به من میگفت MODL هستم. تو! ای جوان! تو از الان MODL هستی آنجا بروی میخواهی چه بشوی؟ وای بر ما!

    شما را توصیه میکنم به تقوی وشما را برحذر میدارم از این کارها. حیف که من بیشتر از اینها نمیتوانم اینجا روشنگری کنم، باید بروم مدارکم را بفرستم برای بنیاد شهید استرالیا - بخش مهندسین مؤمن و متعهد و بسیجیِ کامپیوتر.

والسلام علیکم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 16:54  توسط Brus  | 


    اوايل تير ما رفتيم با وکيل صحبت کرديم و باهاش قرارداد بستيم. وکيلمون دانيال اسکندريه که نماينده اش آقاي دکتر قاسميه و در ضمن آقايي به نام آقاي فيروزبخت هم اونجا خيلي خوب کارهامونو پيگيري ميکنه. (شماره تلفنشون هم 22064546-021) يه 2.100.000 تومن ناقابل هم سلفيديم. تا بقيه اش رو طي دو قسط ديگه (تقريباً هر قسط بالاي دومليون تومن) بهش بديم. در اصل اين بندگان خدا فقط (چرا گير ميدين؟ ميگم فقط) 5.900.000 تومن واسه خودشون برميدارن (به قول يکي هزينه پستي) بقيه اش که نزديک 1.200.000 ميشه هزينه ACS و DIAC هست.

    وکيل جان ما گفت که شش سال سابقه کار لازمه. دقت کنيد که خانوم جان ما فقط سه ساله فارغ التحصيل شده ولي وکيل ما طي يک حرکت متحيرانه گفت که اونها 3 سال سابقه کار زمان دانشجویی رو که از خیلی ها شنیده بودم به عنوان پاره وقت حساب میشه رو تمام وقت معرفی میکنن.

    اجازه بدین این تیکه رو توضیح بدم. در حقیقت سابقه کار دانشجویی نمیتونه تمام وقت باشه. چون تو دانشگاه میری و نمیتونی تمام وقت جایی کار کنی. ولی تو اگه بتونی یه جوری بهشون ثابت کنی که در زمان دانشجوییت میتونستی جیم شی و 38 ساعت در هفته کار کنی اون وقت Ok, Never mind. البته ذکر این نکته لازمه که این جسارت رو فقط یه وکیل میتونه داشته باشه که راحت بهت میگه میشه. این هم از مزایای وکیل داشتنه البته. خلاصه، درسته که برای MODL شدن فقط 4 سال لازمه، اما خوب یه خورده شک برانگیزه که خانم دانشجویی چطوری پله های ترقی رو اینجوری طی کرده که زود MODL شده. 

     حالا بحث اینها نیست. مهم اینه که الان که دارم مینویسم (جداً تا همین الان) جور کردن سابقه کار واسه ما طول کشید ولی به سلامتی امروز میفرستم واسه نماینده وکیلمون تو تهران و اون هم میفرسته واسه ACS و بعدش هم ویزا میاد و . . . . راستی بلیط First Class کسی سراغ ندار