|
|
|
|
|
وقتی برای بار اول آهنگ "پرنده های قفسی" (سیاوش قمیشی) رو گوش
میدادم، توی یک لحظۀ پاراپسیکولوژیستیک (!!!) عقل و احساسم به همدیگه
جفتک زدند. با فرض اینکه شاعر میخواست غم اون پرنده ها رو بخوره یا اینکه بگه
تقصیر خودشونه که تو قفس موندن. یه موقعی زیر پا گرفتن به بعضی مفاهیم حال
میده. بعضی حرفها رو باید گاهی هلشون داد که بیافتن. باید بعضی اوقات
مفاهیم رو تکون داد. عقاید، مفاهیم باید بیافتن زمین که دوباره پا شن!
باید گاهی یه تکل از پشت رو مُخت بری که حساب کار دستش بیاد. این کار ارزش
کارت قرمز داور رو داره!! به چند فراز (شاید هم فرود) آهنگ دقت کنید در
ذیل!! (اونجاهایی که به درد داستانمون میخورد رو میارم): پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی: اینجا میخواد مفهوم عادت رو بگه! عادت به اون قفسی که دورته، یا شاید هم عادت به قفسی که دور خودت درست کردی. یه موقعی هم هست که این قفست رو نمی بینی. نمیبینی که ساختیش و اسیرت کرده! این مدلی که گیر بیافتی، چشمات ضعیف میشن، یه عینک میخوای! چون بیشتر از اون حدی که قفسته (شما بخونین: بیشتر از اون حدی که خودت دوست داری ببینی) چشمات کار نمیکنه! عادت یعنی قفس! تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره: چشمهاشون نتونسته ببینه یا نور خورشید بهشون نرسیده؟ چه کسی با اطمینان میتونه بگه که همه چیز رو دیده؟ چه کسی میتونه مدعی بشه که اگه کسی خورشید رو نبینه یعنی همه زندگی رو ندیده؟ آیا دونستن "راه دور چشمۀ کوه مشرق" و "آسانی عاشقی یک پرنده زیر بارون" برای زندگی (به همون مفهم خالص زندگی!!) ضروریه؟ آیا اگه نور خورشید رو نبینن خیلی چیزها رو از دست دادن؟ یه لحظه تصور کن آدمی رو که خورشید رو تا به حال ندیده! آیا میتونی ادعا کنی که تا الان زندگی نکرده؟ شاید اون با ماه سرگرمه، شاید با خاک، شاید با یک دونه گل رز سیاره اش! (چه مامانی!!!) در کل، 1- اونی که همه دنیا قبولش دارن رو راحت قبول کردن، 2- یا اسم زندگی رو به زور از روی کسی که هیچی از زندگی نداره (به اون مفهومی که تو فکر میکنی) برداشتن؛ این یعنی قفس! نمیدونن سفر چیه، عاشق در به در کیه: سفر یعنی رهایی، یعنی رفتن! یعنی آزادی (البته گاهی)! کیه که ندونه که "آقای هالو" اخر فیلم چی گفت؟ "سفر انسان را پخته میکند!!" عاشقی، در به دری، همۀ اینها تا زمانی که قفست رو ول کنی و بری و آزاد شی ارزشمنده!! ولی ندونستن اینکه چرا ارزشمنده و نقاط ارزشش کجاست، گرفتاری میاره! اگه ندونی چرا داری میری، به چی میخوای برسی دیگه فایده نداره. یه موقع میرسی به اون سر طنابت که ریش ریش شده و اولش رو تو خونت جا گذاشتی. دیگه هر چی میکشی نمیاد. اینجاش دیگه تقصیر خودته. باید از اول طنابت رو به هیچ جا نمیبستی. کوه نورد ها رو دیدی؟ هر دفعه طنابشون رو به یه صخره میبندن. بعد دوباره درش میارن و به یه جای دیگه میبندن! ولی هر بار انقدر به طنابشون اطمینان میکنن که تمام زندگیشون رو میذارن پاش! ازش آویزون میشن. ولی یه سر طناب رو نمی بندن به یه چادر تو تبّت که اون رو بگیرن تا اورست بالا برن. با طنابی که پشت سرت بستی نمیتونی بالا بری. باید طنابت رو بالاتر ببندی که بری طرفش، که اون تو رو بِکشه! طناب پشت سر، یعنی قفس! قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم، مهم نبودن پریدن ولی برنده بودم: دیگه پاورقی واسه این بیت نوشتن، الکیه! ما هم که گرفتاریم، کارهای شرکت و خودمون زیاده، بنا نداریم زیره به کرمان ببریم. تازه بنزین هم نداریم، تا کرمان کلی راهه! ولی غیر از این خوشمزه بازیهای این جمله های آخر، من دردم گرفت از این تکل از پشتی که رفتیم روی حرفهای شعر مسعود فردمنش روی آهنگ سیاوش! دیدگاه قفس جاریه تو ذهنهای ما. با حفظ همین دیدگاه و تسلیم شدن بهش، هر جا بری قفسه! ![]() |
||