|
|
|
|
|
دیشب داشتم با یکی از موکلینم صحبت میکردم که به نکته جالبی برخوردم، و گفتم که اون نکته رو در اینجا قید کنم: موکلین بنده یه خانوم و آقایی بودن که میخواستن به استرالیا مهاجرت کنن. اتفاقاً از راه دوری هم اومده بودن که با من صحبت کنن و در مورد چند مسأله ای اونها رو راهنمایی کنم. من هم طبق معمول داشتم باهاشون صحبت میکردم که بی اختیار یاد مسأله ای افتادم که نوشتن اون در اینجا خالی از لطف نیست. اتفاقاً همین الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم این قضیه جداً ذهن منو مشغول کرده و من رو به نتایج جالبی میرسونه. خیلی من با موکلینم حال میکنم. از شما عذر میخوام که این عبارت رو بکار میبرم ولی ناگزیرم، چون خیلی دوستشون دارم و جداً بهشون و کارشون احترام میذارم. اونها حوالی ساعت 5 بعد از ظهر از پیشم رفتن ولی من نمیتونستم خودم رو از افکارم خلاص کنم. هیچ وقت هیچ موضوعی این همه من رو گرفتار خودش نکرده بود. آیا باید از خودشون میپرسیدم یا نه؟ نمیدونم. سرتون رو درد نیارم، آخرش فقط به خاطر صمیمیتی که باهاشون احساس میکردم همین امروز صبح براشون زنگ زدم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که سؤالم رو ازشون بپرسم. اگه بدونید چقدر این در و اون در زدم. ولی آخرش سوالی که میخواستم رو ازشون پرسیدم: شما همونهایی نیستین که میخواستن برن استرالیا، بعدش یه عالم من ازشون پول گرفتم، آخرش هم رفتن و یه زنگ هم واسه من نزدن؟ من شما رو قبلاً ندیدم؟ برگی از دفترچه خاطرات وکیلمون بعد از اینکه ایشاالله، بلا به دور، چشم حسود توی تخم مرغ، جز جیگر بگیره هر کی نمیتونه ببینه، به سلامتی رفتیم استرالیا. |
||