تبليغاتX
داریم می ریم استرالیا - ما معترف میشویم کــــــــــــــــه . . .
تمام داستانهای قبل از رفتن به استرالیای ما

    معنی کلمه اعتراف: کارهایی رو که تو ذهن عموم جامعه بده انجام داده باشی و یا تفکراتی داشته باشی که توی ذهن خیلیها بد یا احمقانه است و بخوای اونها رو بازگو کنی. این میشه اعتراف. اعمالی که موقع انجامشون و یا موقع فکر کردن بهشون گاهی احساس میکنی درست بودن و یا گاهی ازش شرمسار نیستی و یا یه موقعی از این که اونجوری فکر میکنی یا اون کار رو انجام دادی پیش خودت خیلی شرمنده ای. به همون اندازه ای که لحظه انجام اون کار یا فکر کردن به اون باوری که داری، خودت رو محق میدونی و فکر میکنی کار درستیه، به همون اندازه هم اعتراف به کاری که میکردی یا فکری که داشتی کار درست و مفیدیه. البته همه این روده درازیهای من فقط به شرطیه که نه اعتراف کننده و نه اعتراف گیرنده و نه اعتراف شونده توی برداشتشون از کار غلط یا فکر غلط اشــتباه نکـــــرده باشــن (عجـــــــــب شرطـــــی!)

این وسط آرش اعتراف گیرنده است و من هم معترف به چند کاری که همینجوری رو زبونم میچرخه. تمام اعترافاتِ بی پردهء زندگیم نیست. ولی دم دست ترینهاشونه:

۱- خیلی از آهنگهایی که خیلیها فکر میکنن احمقانه است رو به شدت دوست دارم. شاید هم اونها در مورد همه چیز من احمقانه فکر میکنند. شاید هم من احمقتر از اونیم که اونها فکر میکنن. معلوم نیست!

۲- به مال و منال کسی زیاد حسودی نمیکنم، ولی اگه یه کسی یه چیزی رو بیشتر از من بدونه عجیب بهش حسودیم میشه. هر چیزی اعم از یه علم، یه زبان برنامه نویسی، یه راه جدید برای بستن بند کفش. به مکانیک ماشین هم حسودی میکنم. و به کسی که راهی رو برای پولدار شدن میدونه و من نمیدونم. البته همه اینها مال موقعیه که راهشو به من نگفته باشه. اگه بگه که نوکرش هم هستم به مولا.

۳- فوتبالم افتضاحه، سوتی هم زیاد می دادم زمان مدرسه. یادمه فقط وقتی تو فوتبال به من احتیاج میشد که به یک تانک احتیاج داشتن که مقابل حریف وایسه. منم نیست جثه ام مناسب بود (در نقش تانک)!

۴- خیلی کلّه خرم. (احتمالاً وقتی رفتیم اونور میشم کلّه کانگرو)

۵- خیلی تنبلم. اگه انگیزه نداشته باشم، هیچی نمیتونه منو از جام بلند کنه. احتمالاً ایراد قضیه به مباحث تخصصی ای نظیر کالیبریزاسیون و همچنین آب هندونه برمیگرده که مشخصاً به این مسائل وارد نمیشم!

۶- روزی یه بار آمار وبلاگمو نگاه میکنم.  میخوام ببینم چقدر در تشویش اذهان عمومی مؤثر بودم که از نظر آماری هیچی به شکر خدا.

۷- چندین سال پیش یه تاسوعا و عاشورایی بود. یه گدا اومد در خونه مون، آب خواست ازم. نمی دونم چی تو فکرم گذشت که گفتم این گدائه ممکنه مریضی پریضی داشته باشه. گفتم آب نداریم. هنوز که هنوزه به خودم فحش میدم.

۸- یه نفر هست که همیشه فکر میکنم در موردش سهل انگاری کردم و این منو خیلی آزار میده.

۹- هیچ وقت اونی که پدر و مادرم از من خواستند نشدم. این خیلی بی انصافیه نسبت به اونها. نه؟  ولی همینم که شدم فکر کنم از سر خودم زیاد باشه!

۱۰- بعضی اوقات پانی رو از کارها و حرفهام ناراحت میکنم، ولی پانی منو میبخشه. میدونم.  البته اگر هم نبخشه من از اینکه منو نبخشیده می بخشمش!

 

ما هم از میان خیل عظیم دوستان و ارادتمندانی که داریم فقط از چند تاشون اعتراف میگیریم. خواستند بکنن، نخواستند هم نکنن (اعتراف را! ):

دامون  . . . . . . . . . . . . . . . آریا . . . . . . . . نیکی . . . . . . بهنام . . . . خشایار

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 9:17  توسط Brus  |