تبليغاتX
داریم می ریم استرالیا - من نه منم!
تمام داستانهای قبل از رفتن به استرالیای ما

-- 1 --

-- ساختمون تون چند واحدیه؟

* هشت واحدیه مهندس. تشریف بیارین، قدم سر چشم ما بذارین!

-- خواهش میکنم. همۀ واحدهاتون صاحبخونه هستن یا نه؟

* نه! یکی از واحدها اجاره ای هست. بقیه صاحبخونه هستن.

-- ببخشین من این سوال رو میکنم ها!! چون شما از من راهنمایی خواستی دارم میپرسم. شما خودتون هم صاحبخونه هستین؟

* (یه ذره صداش میشه مثل یه ببعی کوچولو که داره آروم بع بع میکنه!!، یه خورده هم خودشو میزنه به اون راه!) بله. کلبه درویشی هست. تشریف بیارین خوشحال میشیم.

- - - -

-- 2 --

-- بهروز جان. سلام. خوبی؟

* چاکرتیم! تو خوبی؟

-- بهروز! شنیدم دارین میرین استرالیا!

* (یه ذره صدام میشه مثل یه ببعی کوچولو که داره آروم بع بع میکنه!!، یه خورده هم خودمو میزنم به اون راه) آره! ولی هنوز مشخص نیست! حالا معلوم نیست کی بریم. توی مراحل اولیم. خیلی سخت میگیرن!!

- - - -

    چرا اون چیزی که دارن و هستن رو کتمان میکنن. کتمان هم اگه نکنن خیلی به روی خودشون نمیارن. انگار ندارن! انگار نیستن!!

    آهان!!! جالبه! یه اخلاق خیلی جذاب دیگه ای هم دارن: گاهی اون چیزی رو که ندارن و نیستن رو به خودشون نسبت میدن!!

    توی اون دو تا دیالوگی که نوشتم، دومین دیالوگ، شخصیت بهروز (مشخصاً) خودم بودم. توی اولین دیالوگ هم اون یارو ببعی کوچولوهه رو شما نمیشناسین.

    ولی همین دو تا دیالوگ داریم ها!!! هیچ کی دیگه غیر از من و اون یارو چنین اخلاقی نداره! اصلاً توی کل ایران همین دونفریم!!! البته (From the back door)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 14:4  توسط Brus  |