تبليغاتX
داریم می ریم استرالیا - کُرّه خر، سماق و . . .
تمام داستانهای قبل از رفتن به استرالیای ما

    بی صدا و بی حرکت داشت به تکه یخی که توی دستش آب میشد نگاه میکرد. قطرات آب، دانه به دانه روی سطح میز می ریخت. با دست دیگرش داشت قطرات ریخته شده روی میز را پراکنده میکرد. با انگشت شصتش آنها را این طرف و آن طرف می کرد و به این ترتیب داشت به زندگی شومی که درونش بود، بیلاخ میداد. یک لحظه احساس کرد که سکوت اذیتش میکند. شروع کرد به سوت زدن. لبش را غنچه کرد و ملودی ای را نواخت که همیشه دوران بچگی اش دوست داشت. لبش را که غنچه کرده بود یادش آمد که در همان سالهای بچگی وقتی برای گشت و گذار همراه خانواده به دهی رفته بودند، کُرّه خری را پیدا کرده بود و ماچش کرده بود. به این فکر کرد که الان همان کُرّه خر بزرگ شده و برای خودش خری شده. شروع کرد به مقایسۀ زندگی خودش با آن کُرّه خر ِ دوران کودکی اش. تصور کرد که اگر دوباره همان حیوان را ببیند آیا ماچش میدهد؟ آیا اگر ماچ داد چه میشود؟ آیا آن حیوان یه جوریش میشود؟ آیا خودش یه جوریش میشود؟ سپس خودش را مجسم کرد که دارد میدود و خر هم دارد دنبال او میدود. به داشته های خر فکر کرد و مقایسه کرد که آن خر هم اکنون چه چیزهایی دارد که او ندارد. امّا مگر میشد خودش را با خر مقایسه کند؟

    از روی میز جا سماقی را برداشت. جا سماقی کوچک سفیدی بود که همیشه سوراخهای سرش گرفته بود. هر وقت که میخواست کوبیده بخورد او را اذیت میکرد. عطر سماق او را به سالهای دور برد. روزهایی را به یادش آورد که کنار پدربزرگش می نشست و پدربزرگش همیشه از رشادتها و دلاوریهایش در ادارۀ خودشان با او صحبت میکرد. همیشه برای او جای سوال بود که اینها چه ربطی به سماق دارد؟ چون هر دفعه که عطر سماق به مشامش میخورد یاد دفتر فویوولانت و خاطرات جدّش می افتاد. سماقدان را برعکس کرد. در کوچک لاستیکی را در آورد، انگشتش را تا انتها در سوراخ عقب سماقدان فرو کرد. کمی سماق به نوک انگشتش چسبید و شروع کرد به مکیدن سماق. از ته قلب آرزو کرد ای کاش این انتظار زودتر به پایان برسد. این دفعه انگشتش را بیشتر در قسمت عقب سماقدان فرو کرد. امّا این بار انگشت مزبور همانجا گیر کرد. رفت دستشویی تا آن را با صابون در بیاورد. نشد. تلاش را کنار گذاشت و رفت روی صندلی مدیریت موجود در توالت نشست. شروع کرد به کار کردن و مدیریت کردن که در یک لحظه همه چیز از حال خود خارج شد.

    تمام اقلام موجود در توالت و همچنین اقلام خودش حرکت میکردند. همه چیز تکان می خوردند. همان لحظه فهمید که این یک زلزله است. با همان اوصاف از توالت بیرون آمد. با سرعت به سمت در رفت. در باز و بسته میشد و از لولا در رفته بود. تمام ظرفها به همدیگر میخوردند. صدای شکسته شدنشان می آمد. این یک زلزلۀ واقعی بود. بیرون از در که آمد دید اوضاع خیلی خراب است. همه، با حالت خیلی افتضاحی به کوچه پناه آورده اند. از مقدار پوشش هر کدامشان میشد فهمید که به چه کاری مشغول بوده اند. زلزله دیگر ساکت شده بود. در حالیکه داشت به اوضاع مرد همسایه نگاه میکرد، یاد اوضاع خودش افتاد. سریع خودش را جمع کرد. یکی دیگر در انتهای کوچه که اوضاع اسفناکی داشت در همان لحظه دستش را گذاشت یک جایی و خودش را تفریق کرد!! القصه، یادش افتاد که اصل کاری را در خانه جا گذاشته. با سرعت به سمت داخل خانه حرکت کرد. در میان ظروف شکسته و کتابهای افتاده و صندلیهای واژگون دنبال اصل کاری خودش میگشت. سرانجام زیر قفسۀ افتادۀ کتابها، اصل کاری اش را پیدا کرد. سالم مانده بود. دیگر لازم نبود نگران باشد.

    دوباره به بیرون آمد. اوضاع بهتر شده بود و همه یا اصل کاری شان را پنهان کرده بودند یا مثل او پیدا کرده بودند!! همسایه اش که قبل تر اوضاع افتضاحی داشت، از او پرسید: "کجا رفتی؟" در حالیکه نفس نفس میزد جواب داد: "رفتم اصل کاری ام رو بیارم. کیف مدارکم رو. مدارک لاج و اسس و کوفت و زهرمار. دو فردای دیگه کیس آفیسر ظاهر میشه، چه خاکی تو سرمون بریزیم!"و همسایه با تعجب به سماقدانی که سر انگشت او بود زُل زده بود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 14:0  توسط Brus  |